مراسم چهلم رهبر شهید و شهدای شهرستان جم پنچ شنبه شب 20 فروردین ماه 1405در میدان امام حسین شهر جم با حضور پرشکوه مردم شهرستانبرگزار شد. سخنران این مراسم حضرت حجت الاسلام والمسلمین صفایی بوشهری امام جمعه استان بوشهر و عضو شورای خبرگان رهبری بودند.

«خامنه‌ای عزیز، امام جان و رهبر فقیدم،‌ای عزیزِ جان،‌ای بزرگ‌مردِ آرام‌بخشِ دل‌ها؛ امروز چهل روز است که آفتابِ حضورت در افقِ ابدیت فرو نشسته است و من هنوز در سنگینیِ این غروبِ ناباورانه ایستاده‌ام. گویی زمان دیگر به رسم گذشته نمی‌گذرد؛ روز‌ها بی‌فروغ‌ترند و شب‌ها درازتر، و من در میان این سکوتِ ممتد، پیوسته در جستجوی آن قامتِ استوار، به کوچه‌های خاطرات می‌روم.‌ای بزرگ‌مرد من، حضورت تنها در دیدار و سخن خلاصه نمی‌شد؛ حضور تو مکتبی از وقار و بزرگی بود. نگاهت سرشار از آرامشی بود که دل‌های پریشان را قرار می‌بخشید و در کلامت نوری بود که راه را از میان تاریکیِ تردید می‌گشود.

تو از قبیله آن مردانی بودی که استواری‌شان به کوه می‌ماند و متانت‌شان به سروِ بلند در باغِ باد.

اکنون جهان در چشم من به باغی می‌ماند که ناگاه سروِ تناورش بر زمین افتاده و سایه بلندش در کهکشان ابدیت رخ می‌نماید. اطمینانی که از حضورت در دل‌ها می‌نشست، به خاطره‌ای سوزناک بدل شده است.

هر لحظه، نامت در گره کور ذهنم اندوهی نجیب بر جانم می‌نشاند؛ اندوهی که نه به فریاد می‌رسد و نه به فراموشی.‌ای مراد من، چه بسیار لحظه‌ها که به یاد نگاه آمیخته با وقار و مهربانی‌ات، نگاهم سوی امیدی دوباره می‌گیرد؛ نگاهی که هر که در پرتو آن می‌ایستاد، اندکی از استواریِ کوه را به دل می‌برد و با امیدی تازه راه خویش را ادامه می‌داد.

اکنون اما، در خلوت بسیاری از شب‌ها، وقتی شهر در سکوت فرو می‌رود و باد آهسته از میان شاخه‌ها می‌گذرد، دلم بی‌اختیار به زمزمه‌ای پناه می‌برد که زبانِ حالِ این فراق است: «کز عشقِ آن سروِ روان، گویی روانم می‌رود»

آقای من؛ رفتن تو برای دل‌هایی که در سایه حضورت آرام می‌گرفتند آسان نیست.

چهل روز گذشته است، اما داغِ نبودنت هنوز تازه است؛ گویی همین دیروز بود که جهان در چشم من به ظلمتی بی‌منت‌ها بدل شد.

با این همه، آقای شهیدم زنده‌ای مرزوق درگاه حضرت حق. نوری که افروخته‌ای همچنان در دل‌ها می‌تابد. رفتنت پایان حضور نیست، بلکه آغاز حضوری دیگرگونه در حافظه زمان است؛ و من، با دلی آکنده از اندوهی ابدی در سکوتِ خاطره‌هایت می‌ایستم و هنوز و همچنان نبودنت را باورنمی کنم؛ و جودت تا وجود هستیم در جانِ من جاری است.»

عکس های زیر: طاهره ایاز