دلنوشته‌ای برای شهید جاویدالاثر اسدالله پاپژ حمیدی سلام و عرض ادب به محضر مولای متقیان، حضرت علی علیه‌السلام، که حی و ناظر بر دل‌های عاشق است. سلام بر همه‌ی شهیدان، از روزهای خونین دفاع مقدس تا شهدای مقاومت و روزهای آتش و ایمان در غزه و لبنان. . سلام بر همه‌ی شهیدان، بر آنان که […]

دلنوشته‌ای برای شهید جاویدالاثر اسدالله پاپژ حمیدی

سلام و عرض ادب به محضر مولای متقیان، حضرت علی علیه‌السلام، که حی و ناظر بر دل‌های عاشق است. سلام بر همه‌ی شهیدان، از روزهای خونین دفاع مقدس تا شهدای مقاومت و روزهای آتش و ایمان در غزه و لبنان.

. سلام بر همه‌ی شهیدان، بر آنان که در خاک مجنون، در کوچه‌های خرمشهر، در دشت‌های فکه و در هورالهویزه، خونشان را نثار کردند تا چراغ ایمان خاموش نشود سلامی خاص به خانه‌ای کوچک در روستای کوری حیاتی، به دی‌بهروز و عمو اسماعیل، به پدر و مادری که سال‌هاست روزها را نمی‌شمارند، ماه‌ها را نمی‌بینند، تنها چشم‌انتظارند…

دل‌نوشته‌ای برای شهید جاویدالاثر اسدالله پاپژ حمیدی

گاهی نام یک انسان، نه فقط یک واژه، که دریچه‌ای است به دنیایی از ایمان، غیرت و آرامشی که تنها از روح‌های بزرگ برمی‌خیزد. نام تو، اسدالله پاپژ حمیدی، از همان نام‌هایی است که هر بار شنیده می‌شود، دل را به احترام وامی‌دارد و ذهن را به سفری آرام اما عمیق در تاریخ این سرزمین می‌برد.

تو در چهارم مهرماه ۱۳۴۹، در روستای کوچک اما بزرگ‌دلِ کوری حیاتی چشم به جهان گشودی؛ در خانواده‌ای که ایمان، ساده‌زیستی و پاکی، ستون‌های اصلی زندگی‌اش بود. از همان کودکی، برق استعداد و نجابت در نگاهت پیدا بود. مدرسه برایت فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ میدان تلاش بود، و تو همیشه سربلند از آن بیرون می‌آمدی. معلمانت تو را «دانش‌آموز ممتاز» می‌نامیدند، اما مردم روستا تو را «پسر مؤمن و آرام اسماعیل» می‌شناختند.

روزگار اما برایت مسیر دیگری نوشته بود. هنوز نوجوان بودی که انقلاب به ثمر نشست و تو با قلبی سرشار از عشق به وطن، لباس بسیج را بر تن کردی. جنگ که آغاز شد، انگار ندایی درونی تو را صدا زد؛ ندایی که تو را از کلاس درس به کلاس بزرگ‌تری فراخواند: کلاس دفاع از میهن.

تو درس را تا سال چهارم متوسطه ادامه دادی، اما وقتی پای دفاع از وطن به میان آمد، انتخابت روشن بود. تو رفتی… بی‌هیچ چشمداشتی، بی‌هیچ تردیدی. رفتی تا سهم خود را از امنیت امروز ما ادا کنی.

و سرانجام، در چهارم تیرماه ۱۳۶۷، در مجنون… همان‌جا که زمینش آغشته به غیرت جوانان این سرزمین است، جاویدالاثر شدی. پیکر مطهرت هنوز بازنگشته، اما مگر شهید برای ماندن به جسم نیاز دارد؟ نامت، راهت، و یادت، سال‌هاست که در دل مردم جم و در حافظه‌ی این خاک ریشه دوانده است.

امسال که تو را به‌عنوان شهید شاخص شهرستان جم معرفی کرده‌اند، نه فقط یک عنوان، که تجدید عهدی است با روح بزرگت. گویی مردم دیارت دوباره دست بر سینه گذاشته‌اند و گفته‌اند: «ما هنوز مدیونیم… هنوز شرمنده‌ایم… هنوز راهت ادامه دارد.»

اسدالله عزیز… تو رفتی تا ما بمانیم. تو گم نشدی؛ تو در دل‌ها جاودانه شدی. و ما هر بار که نامت را می‌بریم، انگار پرچمی را بالا می‌بریم که بر آن نوشته‌اند: غیرت، ایمان، جوانمردی.

روح بلندت آرام، و راهت پر رهرو باد

ای پدر مهربان عمو اسماعیل عزیز، ای مادر دلسوز…دی بهروز فداکار و دلسوز. انگار همین دیروز بود که در کوچه‌های خاکی روستا، صدای بدرقه‌ی جوانان به جبهه می‌پیچید. هر روز نامی تازه، هر روز عزمی نو. محمد اخلاقی، حسین پیرایش، بهزاد بهزادی‌نسب، احمد بازیافت،‌ایاز بهزادی،‌اسدالله حسینی،‌خسرو صفایی، ‌محمد صفایی،‌عباس صادقی، غلامحسین آذرپیک،جمعه لطفی،‌حیدر قاسمپور،‌عباس پیمان و در میان همه، نامی که با نور می‌درخشید: اسدالله پاپژ حمیدی، همان پسر درس‌خوان و مؤمن، همان جوانی که شیراز را برای علم برگزیده بود، اما عشق به وطن او را به مجنون کشاند.

🌿 جزیره‌ی مجنون تنها خاک نبود؛ محراب عاشقان بود. جایی که آسمان و زمین در هم آمیختند، جایی که خون شهیدان، خاک را به عطر جاودانگی آغشته کرد. هر قطره خون، دُرّی سرخ شد و از آن گل‌های ایثار رویید.

🔥 صدای گلوله‌ها با زمزمه‌ی دعاها درهم آمیخت؛ فرشتگان بال‌هایشان را بر فراز جزیره گسترده بودند. و در آن میان، اسدالله، جوانی از جم، با قلبی روشن، نام خود را بر لوح جاودانگی نوشت.

🕊 اما از آن روز، انتظار آغاز شد. هر بار که رزمنده‌ای از جبهه بازمی‌گشت، پدر دوان‌دوان می‌رفت، مادر چشم به راه می‌دوخت، شاید خبری از اسدالله باشد. اما جز سکوت، جز اشک، جز امید چیزی به خانه نیامد.

انتظار وقتی بیشتر شد که مرتب از صدا و سیما شنیده می‌شد، شهدای گمنام می‌آورند. آن لحظه که گفتند کوری حیاتی میزبان دو شهید گمنام می‌شود، با خودم گفتم در خانه‌ی دی‌بهروز چه غوغایی است. همه‌ی اهالی روستا درب منازلشان آب و جارو کشیدند. با خودم گفتم خدا را شکر مدتی است دی‌بهروز و عمو اسماعیل از کوری حیاتی به آبگرمک نقل مکان کرده‌اند و این بهتر است. گفتم امیدوارم که به آن‌ها خبر ندهند، که فردا روستای ما دو میهمان دارد.

اما مگر می‌شود فرزندی بیاید و مادری نداند؟ مگر می‌شود فرزندی پدر را صدا بزند و پدر منتظر نیاید؟

آن روز که شهید گمنام آوردند را به یاد داریم؛ غلغله شده بود، صدای گریه و صلوات درهم آمیخته بود، و در آن هیاهو این پدر و مادر منتظر را دیدم. می‌دانم که همچون پدر و مادر همان دو شهید بودند؛ داغدار، چشم‌انتظار، با قلبی شکسته و نگاهی پر از امید و اشک.

ای کاش می‌توانستم کلامی بیابم که عمق آن لحظه را وصف کند؛ لحظه‌ای که زمین و آسمان در هم آمیخت، لحظه‌ای که اشک‌های مادران چشم‌انتظار با خون شهیدان گمنام پیوند خورد. آن روز، کوری حیاتی تنها میزبان دو پیکر نبود؛ میزبان همه‌ی داغ‌های پنهان بود، میزبان همه‌ی مادرانی که سال‌هاست قاب عکس فرزندشان را بوسیده‌اند و درهای بسته‌ی خانه را به امید بازگشت گشوده‌اند.

و من هنوز نمی‌دانم چگونه باید ادامه دهم… تنها می‌دانم که آن روز، انتظار به اوج رسید، و دل‌های شکسته‌ی دی‌بهروز و عمو اسماعیل، در میان جمعیت، شریک اشک‌ها و آه‌های همه‌ی مردم شدند

ای مادر چشم‌انتظار… سال‌هاست قاب عکس خالی را بوسیده‌ای، سال‌هاست درِ اتاق بسته را گشوده‌ای به امید بازگشت. هر صبح با اذان، در را باز کرده‌ای، اما جز باد و بغض، کسی نیامده است. ای پدر صبور… سال‌هاست قامتت ستون خانه شده، اشک‌هایت را در دل نگه داشته‌ای، اما هر چین صورتت، روایتگر داغی است که هیچ واژه‌ای توان وصفش را ندارد.

✨ و امروز، در شبی که به نام فرزندتان مزین شده، در شبی که شهرستان جم، شهید شاخص خود را با افتخار یاد می‌کند، ما آمده‌ایم تا بگوییم: اسدالله پاپژ حمیدی تنها فرزند شما نیست؛ او فرزند همه‌ی ماست. او چراغی است که در دل تاریکی‌ها روشن مانده، او پرچمی است که بر قله‌های ایمان برافراشته شده.

ای مادر… اگر پیکر مطهرش بازنگشت، بدان که یادش هرگز خاموش نشد. او در دل‌ها زنده است، در اشک‌ها جاری است، در دعاها تکرار می‌شود. ای پدر… اگر سال‌ها چشم‌انتظار ماندی، بدان که فرزندت به آسمان رسید، به جایی که جاودانگی آغاز می‌شود.

🌹 امشب، در شب بزرگداشت شهید شاخص جم، ما همه فرزندان شما هستیم. ما همه آمده‌ایم تا بگوییم: راه اسدالله ادامه دارد، خون او بیهوده نرفت، و نام او تا همیشه در تاریخ این سرزمین خواهد درخشید.

🕊 ای شهید جاویدالاثر… تو رفتی تا ما بمانیم. تو گم نشدی؛ تو در دل‌ها جاودانه شدی. و ما عهد می‌بندیم که راهت را ادامه دهیم، تا پرچم ایمان و آزادگی که تو برافراشتی، هرگز بر زمین نیفتد.

به یاد همه شهدا و شادی روحشان صلوات بفرستید